قیمت سکه و ارز
۱۳۹۴/۰۸/۱۱ - ۱۰:۵۵
گروه طنز «سراج 24»؛

گفتگوی فاخته نر و ماده

فاخته نر گفت: «نترس. ما از هم جدا می شویم. هر کدام روی یک شاخه می نشینیم که خیال نکند در این جا خانواده‌ای پا می گیرد. معلوم می‌شود او با خانواده ها عداوت دارد!» بعد هر دو پریدند و هر کدام روی شاخه‌ای نشستند.

گفتگوی فاخته نر و ماده

به گزارش گروه طنز «سراج24»، نمیا یوشیج (علی اسفندیاری) شاعر شعرهای سفید، علاوه بر شعر، در طنز نویسی نیز تبحر داشته است. او در دوران استبداد پهلوی، در طنزی به وضعیت حاکم آن زمان و عداوت رژیم انتقاد کرده است.

متن این طنز با عنوان «فاخته چه گفت؟» را می خوانید:

بالای درخت، در جنگل، دو فاخته، کنار لانه شان نشسته بودند. یکی از آنها، ناگهان ترسش گرفت. بالهای کبود رنگش را جمع و جور کرد، مثل این که می خواهد پرواز کند.

فاخته نرگفت: «چه شده؟ چرا می خواهی پربزنی؟ نگاه کن درختها چه سرسبزند. مگر نمی بینی توکاها چه رقصی می کنند؟

فاخته ماده گفت: «تماشای حال و اوضاع سبزه و چمن در موقعی است که خیال راحت باشد. بجز این که باشد، نباید خود را گول زد. پایین را نگاه کن!»

پایین، زیر درخت ها که سایه انداخته بودند، یک صیاد با تفنگی بر دوش، می‌گذشت. این صیاد چشم های فکور خاکستری رنگ داشت و یک مداد به جیب بالای جلیقه اش زده بود. فاخته نرگفت: «که چه شده؟»

فاخته ماده گفت: «که همه چه. خیلی هم تعجب نکن! مگر برای صید کردن مثل ماها راه دور و دراز را طی نمی کنند؟»

فاخته نر خندید، گفت :« درست است، فهمیدم که خیال تو، تو را به وحشت انداخته. اما من این آدم را می شناسم. اسمش کاذب گمراه باشی است. اساسا عشق دارد که تیراندازی و راهپیمایی کند. ولی گوشت حیوان نمی خورد. مگر نمی بینی رنگش چه سفید و پریده است. مثل قارچ سنگ و آدم نیمه جان.»

فاخته ماده خوب نگاه کرد. از سفیدی رنگ او به یاد سفیدی تخم های خود افتاد که در میانه لانه بود.

آدمی که می‌آمد، کوتاه قامت و لاغر بود.

فاخته ماده باز ترسید ولی به روی خود نیاورد.

 فاخته نرفهمید. گفت: «باز چه شده؟ چرا مثل همین آدم که من می شناسم نمی خواهی  در دنیا بدون انزجار و وحشت زندگی کنی؟ حالا که او به توکاری ندارد، تو با او چه کار دارای؟ ببین با چشم هایی که مثل خاکسترپشت عینک قرار گرفته، چه جور ما را نگاه می کند و لبخند می آورد. در لبخنده او محبت به جاندارها و هر حیوانی نشسته است. من همچو خیال می کنم که او خود را می کشد، برای اینکه هیچ حیوانی کشته نشود. صبر کن من سرگذشت او را که به چشم دیده ام برای تو بگویم...»

فاخته ماده پوسخند آورد. گفت: «بس است. بس است. پیش از شنیدن سرگذشت دیگران، می باید مواظب سرگذشت خود باشم.

زمین، بوی کندر می دهد. بهار است.من هنوز میل دارم نشاط داشته باشم. پیش از این که راجع به خونخواری آدمها فکر کنم. من از این آدم که او را می شناسی، می‌ترسم. من میل دارم با تو بدون دغدغه و حسرت و آه مهتاب را ببینم...»

فاخته نر گفت: «من نمی‌فهمم تو چه می گویی»

فاخته ماده آه کشید و زیر گوشی به او گفت: « جلو بیا تا بگویم. چرا این قدر از حرف درست شنیدن پرهیز می کنی و به فکر خودت مغرور هستی؟ این آدم را من می شناسم. گوشت جاندارها را به خودش حرام کرده است، اما میدانی چیه؟ در عوض اینکه گوشت ما را نمی خورد، تخم های ما را می خورد که برای ما جوجه می شوند!»

فاخته نر گفت: «نترس. ما از هم جدا می شویم. هر کدام روی یک شاخه می نشینیم که خیال نکند در این جا خانواده‌ای پا می گیرد. معلوم می‌شود او با خانواده ها عداوت دارد!» بعد هر دو پریدند و هر کدام روی شاخه‌ای نشستند.

فاخته نر گفت: «حالا بیاید تخم ما را بخورد.»

 

اشتراک گذاری
نظرات کاربران
capcha
هفته نامه الکترونیکی
هفته‌نامه الکترونیکی سراج۲۴ - شماره ۳۱۷
آخرین مطالب
•••
•••
•••
•••
•••
•••
•••
•••
•••
•••
•••
•••
•••
•••
•••
•••
•••
•••
•••
•••